طاها مروارید صدف زندگی ما

دوستای گلم به وبلاگم خوش آمدید

ما اومدیم

سلام به همه دوستای گل وبلاگیم با کلی تاخیر دوباره منو طاها گلی اومدیم دلمون براتون تنگ شده بود زود زود با یه عالمه عکس میام پیشتون دوستون دارم
8 مهر 1393

حضور گل پسرم تو مراسم شیرخوارگان حسینی (17 آبان)

سلام گل پسرم ، خوبی؟ بالاخره اومدم مامانی، یه دنیا حرف دارم برات  عزیزم دیروز روز شیرخوارگان حسینی بود من و شما به اتفاق عزیز جون ساعت 9 صبح رفتیم مسجد ، اولش که رسیدیم ازمون پذیرایی کردن ،بعد حاج آقا اومد صحبت کنه که شما از صدای بلند گو ترسیدی و زدی زیر گریه ، خلاصه با کلی درد سر ساکتت کردم ، ، ولی بعدش انقدر پسر خوبی شدی که تا آخر مراسم خیلی خوب همکاری کردی ، راستی آخرش از بچه هایی که اونجا بودن عکس مینداختن منم از شما با اون لباس زیبای سقاییت یه عکس خوشگل انداختم که بعدا میزارم تو وبلاگت . این از دیروز .... عزیزم کلا انقدر شیرین و با مزه شدی که دوست دارم بخورمت ، روزی چند بار برات اسفند دود میکنم نانازم ، تازگیا خیلی شیطون شدی ...
24 آبان 1392

علت تاخیر

سلام به دوستای گل و مهربونم اول از همه فرا رسیدن ماه مبارک رمضان و به همه مسلمونا الالخصوص دوستای خوبم تبریک میگم ، طاعاتتون قبول   ما اومدیم با کلی تاخیر ، قرار بود زود بیام پیشتون ولی نشد ، به خدا دلم برای همگیتون تنگ شده زود زود به تک تک تون سر میزنم ، فقط اومدم بگم علت این تاخیر اینه که  مدتی بعد از تولد طاها جونم خیلی  بی حوصله شدم  افسرده شده بودم ، همیشه فکر میکردم افسردگی بعد از زایمان که میگن الکیه ، ولی واقعا حسش کردم به خاطر همینم حدود دو ماه کشید تا روحیه ام بهتر بشه ،  به امید خدا الان حالم بهتره ، انشالله از این به بعد سعی میکنم زود به زود آپ کنم ... پسر گلم طاها جون ...
22 تير 1392

روز آخر انتظار

سلام گلم    ، خوبی مامان جون ؟  الهی مامان فدات بشه عزیزم دیگه خیلی کم مونده  ، اومدم بگم قراره پس فردا برم برای آوردن نی نی خوشگلم ، انشالله که  لایق مادر شدن باشم و بتونم مامان خوبی برات باشم ... از همه دوستای خوبم هم میخوام برام دعا کنند ، انشالله تو پست بعدی عکس نی نی جونمو میذارم ... پس فعلا بای
8 ارديبهشت 1392

هفته آخر انتظار

سلام پسرکم طاها جونی ، خوبی عزیزم؟ دلم خیلی برات تنگ شده نفسم ، بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهت هستیم ، انشالله که سالم و سلامت بیای بغل مامانی و بابایی ... عسلم دکتر برای دهم اردیبهشت برام وقت عمل گذاشته ، دیگه تقریبا شمارش معکوس شروع شده و من وبابا حسین هر روزی که میگذره خوشحال تر میشیم ، انشالله تو هم به سلامتی بیای و زندگی شیرین ما رو شیرینتر کنی ، دهم اردیبهشت روز سه شنبه است دکتر گفته ساعت 7 صبح ناشتا تو بیمارستان باشم ... جیگرم این روزای آخر خیلی استرس دارم همش نگرانم که خدای نکرده ... اصلا ولش کن حتا دوست ندارم فکرشم بکنم ... انشالله که مشکلی نباشه و همه چیز به خوبی پیش بره ... الانم دارم به این فکر میکنم که چه ...
3 ارديبهشت 1392